سهم من از زندگی
یک غروب بهاری زیبا اما دلگیر
هوای بارون خورده
نیمکت خیس پارک ،
بوی نم و سبزه و خاک
یک باغچه پر از گل های رز صورتی و قرمز.
صدای هیاهو وشادی کودکان
و پچ پچ بزرگترها
و یک ذهن و ضمیر آشفته در جستجوی لختی آسایش و آرامش
این سهم امروز من بود از زندگی.
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۹:۵۴ ب.ظ توسط آفرینش
|