روز مبادا

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
قیصر امین پور

روز معلم

   بالاخره بعد از 5 ماه موفق شدم  یه سر به وبلاگ بزنم. سخت درگیر روزمرگی شدم.شدیم بازیگرانی سرگرم و گاه سرگردان در پی فراهم کردن آرامش و آسایش اهل خانه ،و راضی نگه داشتن بازی گردانان  فرهنگ تا کسی به دادخواهی برنخیزد.اما با این همه بسادگی دلخوش می شویم به لبخندی از سر قدر دانی و راضی می شویم به نگاه مشتاق  علم آموزی...هر چنددر این زمانه هم آن لبخند نادر است ،و هم این نگاه  ...

    دیروز و امروز فضای مدرسه با هر روز متفاوت بود .از ساعت ورود تا خروج به تبریک و بعضا تعارف و تکلف گذشت. تقریبا به فاصله هر یه ربع  صدای دست و کف و هورا از کلاسها به گوش میرسید.از کلاس بغلی هنوز صدای دست و هورا بلند بود و لابلای همه ی هوراها ،یکی که "هو "می کردو صدایی دیگر که:خانم باید برقصه !!!و صدای شلیک خنده دانش آموزان کلاس من...می خوام به بچه ها بگم :چرا مودب بودن برای بعضیا سخته ؟چقدر فاصله است بین نسل ما و شما؟؟ چرا  بین دست و هورای مجلس بزم و بزرگداشت  فرق  قائل نمی... اما امروز روز نصیحت نیس 

ظاهرا امروز چشم ها را باید شست و جور ذیگر باید دید....... به بچه ها نگاه می کنم  صداقت و محبت حتی از لابلای  شیطنت هاشون  دیده می شه.همه ی افکار پند آموزم میان هیاهو و  نگاههای مشتاقی که می خوان خاطره ای از معلم شون بشنوند گم میشه  و من با خودم فکر می کنم:

امروز روز من است و شاید تنها روزی که به معلم بودنم افتخار می کنم!!!