بالاخره بعد از 5 ماه موفق شدم یه سر به وبلاگ بزنم. سخت درگیر روزمرگی شدم.شدیم بازیگرانی سرگرم و گاه سرگردان در پی فراهم کردن آرامش و آسایش اهل خانه ،و راضی نگه داشتن بازی گردانان فرهنگ تا کسی به دادخواهی برنخیزد.اما با این همه بسادگی دلخوش می شویم به لبخندی از سر قدر دانی و راضی می شویم به نگاه مشتاق علم آموزی...هر چنددر این زمانه هم آن لبخند نادر است ،و هم این نگاه ...
دیروز و امروز فضای مدرسه با هر روز متفاوت بود .از ساعت ورود تا خروج به تبریک و بعضا تعارف و تکلف گذشت. تقریبا به فاصله هر یه ربع صدای دست و کف و هورا از کلاسها به گوش میرسید.از کلاس بغلی هنوز صدای دست و هورا بلند بود و لابلای همه ی هوراها ،یکی که "هو "می کردو صدایی دیگر که:خانم باید برقصه !!!و صدای شلیک خنده دانش آموزان کلاس من...می خوام به بچه ها بگم :چرا مودب بودن برای بعضیا سخته ؟چقدر فاصله است بین نسل ما و شما؟؟ چرا بین دست و هورای مجلس بزم و بزرگداشت فرق قائل نمی... اما امروز روز نصیحت نیس
ظاهرا امروز چشم ها را باید شست و جور ذیگر باید دید....... به بچه ها نگاه می کنم صداقت و محبت حتی از لابلای شیطنت هاشون دیده می شه.همه ی افکار پند آموزم میان هیاهو و نگاههای مشتاقی که می خوان خاطره ای از معلم شون بشنوند گم میشه و من با خودم فکر می کنم:
امروز روز من است و شاید تنها روزی که به معلم بودنم افتخار می کنم!!!