از رضا سوادکوهی تا رضا شاه کبیر

 

  رضا شاه نخستین پادشاه از سلسله پهلوی شمالی بود ایشون در سال در ۱۲۵۶ درالاشت مازندران در منطقه سوادکوه متولد و به همین دلیل در جوانی به نام «رضا سوادکوهی» معروف بود. وقتی وارد ارتش شد به نام "رضا ماکسیم" نامیده شد چون کار با مسلسل ماکسیم رو خوب بلد بود و بعدها که در راس قوای قزاق قزوین قرار گرفت  با ذکر درجه نظامی‌اش، به «رضاخان میرپنج» شناخته شد. بعد از کودتای ۱۲۹۹ و به دست‌گرفتن وزارت جنگ و فرماندهی کل قوا، او را «سردار سپه» ‌خواندند. پس از رسیدن به پادشاهی یکی از اقداماتش اجباری کردن نام خانوادگی بود. هرچند داشتن نام خانوادگی به شکل امروزی، از سالهای انقلاب مشروطیت در میان قشر روشنفکر جامعه معمول شده بود اما در زمان رضا شاه اجباری شد. وی نام خانوادگی پهلوی را که معانی  پارتی ، پادشاهی ، سلطنتی ،پهلوانی ، قهرمانی ...رو داشت برای خودش انتخاب کرد.

اما اینکه رضا خان بیسواد چگونه تونسته این نام را انتخاب کند ظاهرا به پیشنهاد اطرافیانش مثل فروغی نخست وزیر بوده .اماهنگامي كه به اداره ثبت احوال مراجعه نمود معلوم شد كه  این نام خانوادگي قبلا گرفته شده و متعلق به ميرزا محمود خان عضو وزارت پست و تلگراف كه از فضلا و آزادي خواهان معروف بود، است. لذا ایشون رابا فشار و تهدید مجبور نمودند كه از نام خانوادگي پهلوي صرف نظر کندو نام ديگري را انتخاب نمايد و ميرزا محمود خان مجبور شد محمود را انتخاب نمايد و به نام" محمود محمود" تبديل گرديد. وسرانجام در سال ۱۳۲۸ با تصویب مجلس شورای ملی به او لقب «رضاشاه کبیر» داده شد.

قانون طلایی زندگی!!

سلام به همه ی بزرگوارانی که لطف کردند با وجود غیبت طولانی من ، باز هم به وبلاگ سر زدن مخصوصا اونایی که روزگاری را در نقش معلم و شاگردی کنار هم گذروندیم.

زمان رو قانون طلایی زندگی دانسته اند  ،هر چندبسیاری از ما قدرش رو نمی دونیم .فرصت و فراغت برای بسیاری از جمله من آفتی برای از بین بردن لحظه های طلایی زندگیه .تابستون بهترین فرصت برای کار وفعالیت بیشتر بود اما نتونستم استفاده کنم نه "خلاصه درسی" نوشتم نه......ونه به وب سر زدم.

همیشه همینطور بوده،شروع ماه مهر آغاز انفجاری فعالیت و تلاش بی وقفه است. خوشبختانه اغلب شانس یاری کرده و تونستم درصد قابل قبولی از فعالیت درسی،کارهای اجرایی،وبلاگ نویسی...رو انجام بدم (البته بهای سنگین روحی و جسمی رو هم می پردازم).اما معلوم نیست که این خوش شانسی در بخش های دیگه زندگیم نیز اتفاق بیفتد.همیشه از اینکه برگردم و حسرت روزهای رفته رو بخورم  هراس دارم .خدا نکنه بازی زندگی به پایان برسه  و بفهمیم که زمانی برای تلاشی دیگر و شانسی برای جبران اشتباهاتمون باقی نمانده است.

به قول آنتونی رابینتز:"لحظات زندگی،بدون آنکه ازما عذر و بهانه ای را بپذیرند و یا به مفاهیمی مثل عدالت و برابری توجهی کنند،در حال گذراند و تنها موضوع مهمی که باقی می ماند این است که ما چه طور این بازی را به پایان برسانیم؟"