بی عنوان
صدای معلم از لابلای سر و صدای بچه ها به گوش می رسید: خوب دیگه وقت استراحت تموم شد حالا بریم سراغ درس جدید که خیلی هم سخته.بدنبال این حرف غرولند بچه ها بلند شد :هنوز زوده حرفامون مونده یه کم دیگه هم وقت بدین و...
معلم مهربانانه نگاهشون کرد و با خودش فکر کرد چه شیطونایی هستند این بچه ها ،از حرف زدن خسته نمی شن.اما با این حال نمی شد بیشتر ازین وقت کلاس رو به اونا داد . روزای پایانی سال بود و آخرین فرصت برای مرور درس ها و رفع اشکال و اگر زمان رو از دست می داد قابل جبران نبود.گچ رو بر داشت و بطرف تخته رفت و درسش رو که به نیمه رسونده بود ادامه داد.در حین نوشتن احساس کرد چیزی به پاش خورد خواست برگرده ونگاه کنه اما صدای خنده ی ریز بچه ها و هیس هیس چند نفر ی که سعی می کردند همدیگه رو ساکت کنند اون رو به این نتیجه رسوند که بهتره به روی خودش نیاره . با اونکه سخت بود اما سعی کرد حواسش رو جم کنه پس بی اعتنا درس رو ادامه داد .
بعد از 20 دقیقه پرسش و پاسخ ، خاطرجم شد بچه ها درس اونروزو یاد گر فتند پس خسته به طرف صندلی رفت، درحین نشستن چشمش به پوست پرتقال های روی زمین افتاد.خیلی جا خورد باورش نمی شد. روزا،هفته ها و ماههای زیادی رو صادقانه و با عشق ،سال کرده وهمواره بهترین و محبوب ترین معلم مدرسه بود حتی الان که دیگه به آخرین سال های کاریش نزدیک می شد اما تا حالا یه همچین اتفاقی براش نیفتاده بود.نگاه جستجو گرش رو بین بچه ها چرخوند ،می خواست حدس بزنه کارکیه،شاید نا خواسته به یکیشون بی احترامی کرده اما چیزی یادش نیومد دلش گرفت یه چیزی تو وجودش فرو ریخت.
صدای زنگ با سروصدای بچه هایی که با عجله و بدون توجه به معلم از در کلاس می زدند بیرون همراه شد.خسته تر از قبل از روی صندلی که روزگاری برایش حکم مسند وزارت داشت بلند شد و با شانه هایی خمیده از کلاس بیرون اومد .سر را ه خروجش از مدرسه از هیاهوی بچه ها سر بلند کرد و چشمش به بچه های کلاسش افتاد که سرگرم تزیین مدرسه برای بزرگداشت هفته معلم بودند!!!