دل نوشته ی نا تمام
چند روزی به وبلاگ سر نزدم.یعنی سر زدم اما مطلب جدید نذاشتم .دلم می خواست یه گپ خودمونی داشته باشم اما نمی شد، هر کار می کردم کلمات کنار هم جفت وجور نمی شد مثه الان. یه وقتایی بدجور درگیر زندگی تلخ و شیرین خودمون می شیم و دیگران رو از یاد می بریم. اصلا روزگار بدی شده انگار هیچی سر جای خودش نیس .همه چی به هم ریخته،سردرگمی گریبان همه مون رو گرفته مسن ترا در حسرت گذشته و جوونا در آرزوی آینده ای مبهم "در لحظه بودن"رو از دست می دن. دنیابه سرعت کوچکتر می شه و سریعتر از اون فاصله ی دلها ی ماست که بیشتر می شه.همه با هم بیگانه شدیم تا چند سال پیش وقتی حرف از "تفاوت نسل ها "میشد یه دوره حداقل بیست ساله بود(تقابل پدر و مادرا و فرزندان) اما به نظر میاد این مدت خیلی کوتاه تر شده و به این تقابل یه چیز دیگه هم اضافه شده، الان دیگه جوونا هم حرف هم رو نمی فهمن . به راستی کجای راه رو اشتباه رفتیم ؟چرا باید بین نسل های ما این همه فاصله ایجاد بشه؟ ....