جنبش واژه ی زیست
پشت کاجستان ، برف
برف ،یک دسته کلاغ.
جاده یعنی غربت.
باد ، آواز،مسافر،و کمی میل به خواب.
شاخ پیچک و رسیدن و حیاط.
من و دلتنگ و این شیشه ی خیس.
می نویسم و فضا
می نویسم . دو دیوار ، و چندین گنجشک.
یک نفر دلگیر است.
یک نفر می بافد.
یک نفر می شمرد.
یک نفر می خواند.
زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید،
کودک پس فردا،
کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد
و هنوز ،نان گندم خوب است.
و هنوز ،آب می ریزد پائین، اسب ها می نوشند.
قطره ها در جریان ،
برف بر دوش سکوت
و زمان روی ستون فقرات گل یاس.
سهراب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۴۸ ب.ظ توسط آفرینش
|