کنفوسیوس
كنفوسيوس زندگى ساده و محقرانه اى داشت كه در اوج احترام ، مردمى و آبرومندانه مىزيست ، على رغم اين كه يك اشرف زاده بود و اجداد او همه از اشراف ايالت ((لو))بودند. او مى گويد كه من فرزند فقيرى بودم و به ناچارمشاغل دون پايه اى كه در شاءن شاهزادگان نبود، اختيار كردم . كنفوسيوس در نزد معلمروستايش درس آموخت . او بيشتر اوقاتش را صرف فراگرفتن دانش وتحصيل شعر و روايات تاريخى چين باستان مى كرد. اين مطالعه تا پايان عمرش ادامهداشت . او به موسيقى علاقه داشت و غالبا نغمات باستانى چين را با نواختن عود، موزون مى كرد. با يكى از دختران ايالت لو در سن 20 سالگى ازدواج مى كند. صاحب فرزندى مى شود. مادرش را از دست مى دهد. در عزاى مادرش 27 ماه (سه سال چينى ) دست از مشاغل خود مى كشد. كنفوسيوس معتقد بود كه : شعر، منش انسان را مى سازد و آئين، انسان را پرورش مى دهد و موسيقى ،به انسان كمال مى بخشد. او مراتب كمال خود را چنين شرح مى داد كه :
در پانزده سالگى بر پاى خود استوار شدم ،
درچهل سالگى از شك و ترديد رهائى يافتم ،
در پنجاه سالگى به نواميس آسمانى پى بردم و حقايق جهان بر من روشن شد،
در شصت سالگى گوش به حق و حقيقت سپردم ، درهفتاد سالگى به پيروى ادراكات قلبى خويش پرداختم ...
از كنفوسيوس پنج كتاب به يادگار مانده كه توسط شاگردانش تدوين شده است. چينيان چهار كتاب ديگر به او منسوب كرده اند كه به اثراصيل و كلاسيك پرداخته اند.كنفوسيوس احكام و تعاليم مكتب اخلاقى خود را بر اساس "لى " قرار مى دهد.لى را جانشين "تائو"مى داند. لى همان نقش تائو را بازى مى كند.
كنفوسيوس مى گويد كه درست است كه جامعه فاسد، تمدن و اخلاق انسانى را نابود مىكند، اما اين نه به دليل جامعه است ، بلكه به علت وجود قوانين ناقص و نادرست حاكمبر جامعه است .كنفوسيوس هميشه از پاسخ دادن به سوالات لاهوتى گريزان بود. لذا دانشمندان ، وىرا پيرو مكتب "لاادرى گرائى " مى دانند. يكى از شاگردانش درباره خدمت به ارواح مردگان از او سوال مى كند. و او پاسخ مى دهد كه : تو كه قادر به خدمت زندگان نيستى ، چگونه مى خواهى به ارواح آنان خدمت كنى ؟!!....
يكى ديگر از شاگردان درباره "مرگ "مى پرسد، و او مى گويد: تو كه زندگى و حيات را نمى شناسى ، چگونه مى توانى مرگ را بشناسى ؟! كنفوسيوس دررابطه با عالم بالا نگاهى سرد و عارى از مهر داشت . او هيچ گونه ارتباطى با عرفانو متافيزيك نداشت . يكى از ياران او اندكى قبل از مرگش به وى گفت كه خوب است دراين آخر عمر نماز بگذارد. در پاسخ گفت : زندگى من نماز من است .